باز چشمهايم باريد

باز دستهايم لرزيد

حرفهايم در عمق دلم جاماند

اما خاطراتت بيرون ريخت

روزهاي سخت بر من خنديدند و رفتند

شبهاي سرد ايستادند و نظاره كردند

و چه سخت بود شبهاي جدايي

وچه سخت بود لحظه هاي بي تو بودن

و غربت نمك زخمهايم

كاش تو را مي ديدم

در آن لحظه اي كه لب جوي مي نشستي

كاش تو را مي ديدم

در آن وقت كه ديدگانم خاموش نبود

آهسته تر مي گويم

كاش..................
..........................................



روزگار

ای پلید ناسازگار

حتی دیو قصه ها هم مثل تو بد نبود

پاییز هم شکل تو بی رحم نبود

حالا از غم انگیزترین غروبهای پاییزی

دلتنگ ترم

این همه رنج را نمی تونم بشمارم

روزگار بوی توقف میده

مثل یه اسب چوبی میمونه

که ما رو هیچ جا نمیبره

همه ی رسیدنا آخرش ایستادنه

ما خودمون باید بفکر پرواز باشیم

طفلکی دل من که چقدر ساده اس

طفلکی دل من که بدجوری داغونه

کاش چشمایی بود

که واسه پرپر شدنم گریه می کرد

کاش کسی بود

که روی زخمای دلم مرهم میذاشت

کاش کسی بود

که مرهم ناله های عاشقانه ام بود

کاش روزگار روی خوشی با ما داشت

یا حداقل روی گره خلوت تنهایی من

گره کور نمی زد.