دلم واسه تک تکتون تنگ میشه
هیچکدومتون و فراموش نمی کنم
وقتی برگشتم میام پیشتون
دوستون دارم دوستون دارمممممممممممممممممممممممممممممممممم![]()
![]()
خداحافظی خداحافظی
فعلا خداحافظ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
باز چشمهايم باريد
باز چشمهايم باريد
باز دستهايم لرزيد
حرفهايم در عمق دلم جاماند
اما خاطراتت بيرون ريخت
روزهاي سخت بر من خنديدند و رفتند
شبهاي سرد ايستادند و نظاره كردند
و چه سخت بود شبهاي جدايي
وچه سخت بود لحظه هاي بي تو بودن
و غربت نمك زخمهايم
كاش تو را مي ديدم
در آن لحظه اي كه لب جوي مي نشستي
كاش تو را مي ديدم
در آن وقت كه ديدگانم خاموش نبود
آهسته تر مي گويم
كاش..................
..........................................
روزگار
ای پلید ناسازگار
حتی دیو قصه ها هم مثل تو بد نبود
پاییز هم شکل تو بی رحم نبود
حالا از غم انگیزترین غروبهای پاییزی
دلتنگ ترم
این همه رنج را نمی تونم بشمارم
روزگار بوی توقف میده
مثل یه اسب چوبی میمونه
که ما رو هیچ جا نمیبره
همه ی رسیدنا آخرش ایستادنه
ما خودمون باید بفکر پرواز باشیم
طفلکی دل من که چقدر ساده اس
طفلکی دل من که بدجوری داغونه
کاش چشمایی بود
که واسه پرپر شدنم گریه می کرد
کاش کسی بود
که روی زخمای دلم مرهم میذاشت
کاش کسی بود
که مرهم ناله های عاشقانه ام بود
کاش روزگار روی خوشی با ما داشت
یا حداقل روی گره خلوت تنهایی من
گره کور نمی زد.
بي خبر رفت كه رفت
و مرا بي خبر از خویش گذاشت
جان صد افسوس کشید
آه ها کاشت و رفت
عشق را در قفس سینه به زنجیر کشید
دیده بی تاب نشست
قفل غم بر قفس سینه نشست
قفل غم ها نشکست
غم به غم دار رسید
دیده فریاد کشید
اشک بی تاب چکید
بی گمان حس ستایش به جهان بود
که رفت
بی خبر رفت که رفت
اشک گل را به زمین ریخت و رفت
قلب نرگس بشکست
چشمه جوشان شد و از سنگ گریخت
باد ناگاه وزید
آسمان هم نالید
گریه ابر زمین را بوسید
بی خبر از همه جا رفت که رفت
باد ناگاه وزید
رعد فریاد کشید
آسمان را بدرید
شاخه ها را بشکست
غنچه ها را به زمین ریخت و رفت
بی گمان چشم جوانه به طلوع دل او بود
که رفت
بی گمان چشم شقایق نگران غم او بود
که رفت
بی خبر رفت و رفت
و مرا بی خبر از خویش گذاشت
چرا تورا ساختم ؟
چرا ترانه های عاشقی را برای تو سرودم؟
حال دیگر عشق من خفته است, دستانم دیگر آغوش گرمت را طلب نمی کنند
وای بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم
وای بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ی تو کردم
چه ناگاه بانگ نفسهایت را برایم خاموش کردی
چه ناگاه شیشه ی دلم را با غرورت شکستی
و چه ناگاه مرا در آتش عشق بی فروغت سوزاندی
رهایت کردم,رهایت کردم که دیگر در قفس قلبم اسیرو درمانده نباشی
عشق تو را برای خود یک خاطره ی جاویدانه ثبت خواهم کرد
یقین داشته باش که دیگر سرزمین تشنه ی دلم را با وجود تو سیراب نخواهم کرد
و گلهای زیبای باغچه ی عشقم را دیگر با نگاه تو آبیاری نخواهم کرد
تقدیر را اینگونه برایم رقم زدی می توانست زیباتر از این باشد
غنجه ایی در حال شکفتن باشد اما تو خواهان آن نبودی
دیگر نمی مانم,می روم ,میروم و آن کلبه عاشقی و آن غروب پاییزی را تمام زیبائیهایش به تو می سپارم
پس رهایش نکن بگذار بپاس عشقی که به تو داشتم این خاطرات برای همیشه زنده بماند
هرگز شوق سفر را با من نداشتی ... و هرگز مرا همراهی نکردی
نمیدانم خانه عاشقی کجاست و به کدامین سو باید رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تنهای تنها
در جاده ای بی انتها
بی انتها همچون دل تنهای من
تنهای تنها
همچون خورشیدی
در آسمان بی کران
مانند شبی خسته
مثل همه ی سیاهی
بی درنگ فریاد زدم
تا از بین برود
ولی او................
خودش را جا کرده بود
در دل تنهای من

در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در می زند در را گشودم روی او دیدم غم است در می زند ای دوستان باوفا از غم بیاموزید وفا غم با همه بیگانگی هر شب به من سر می زند
شانه هایت را به شانه هایم بسپار
تا استوار پیش بروم
تا در قدح چشمانت
گرمای وجود خورشید را احساس کنم
دستانت را در دستان من بگذار
تا از وجود تو ذره ذره به هستی برسم
تا تکیه گاه امن خستگی هایم شوی
تا پر صلابت تر از دیروز
به فرداهای پر نور قدم بگذارم
من تو را نگاه می کنم
و جهان رنگ می بازد
من با تو ام
همیشه تر از دیروز
در فکر پراکندن اواز عشق
در دور دست ترین
تاریک خانه های تنم
در فکر زیبا کردن
مردابهای مرده
وقتی شب از راه می رسد و همه جا را سکوت فرا می گیرد من در گوشه ای می نشینم و به اسمان
می نگرم.اسمان بی ریا مرحم دردهایم در تاریکی شب است.خاطراتم را مرور می کنم دردهایم را به اسمان
پر ستاره می گویم.
همین برایم کافی است...
چون می دانم هزاران هزار چشمک زن حرفهایم را می شنوند. شب را دوست دارم زیرا با سکوتش به درد دل
من گوش می کند و دم نمی زند تا من بتوانم به راحتی با او سخن بگویم تا قلبم که در تب و تاب است ارام گیرد.
اری باز هم شب رسید. او که در دوران بی کسی به دادم می رسد او که همراه همیشگی من در مواقع
دلتنگی است. اری این دوست خوبم با تمام سیاهیش دلی دارد به وسعت دریا و پاکی اینه. امدنش مرا
ارام می کند.باز هم با امدنش مرا یاد خاطرات تلخ و شیرین گذشته می اندازد که همچون خطی از مقابل
چشمانم عبور می کند.امشب هم مثل شبهای پیش مرا یاد خاطراتم انداخت.
بله امشب از قاب خیس پنجره تا تنها شدن خود به خاطر هیچ و پوچ حرف می زنم.امشب از این دل بی کس
خود می نالم.
روزگاری را در به یاد ماندن و زنده نگه داشتن تمام خاطرات عشقمان گذراندم. اخر چه شد؟؟؟
او که بر تمام حرفها سکوت می کرد،او که ادعای عاشقی می کرد،با یک دنیا حرف ازنامردی همه چیز را پایان
داد.بی انکه بداند تمام زندگیم است و بدون او بر من چه خواهد گذشت.
ان روز که زیر بارش وحشتناک اشکهایم بی تفاوت به احساسم از من گذشت در دفتر خاطراتم نوشتم این
از ان گذشته هاست که می گویند هیچ وقت از یاد ادم نمی رود!
اری با تمسخری پر از نیرنگ خداحافظی کرد...
اکنون تنها و بی کسم.
بدون عشق خواهم مرد...
مرگ تدریجی من پایان تمام عهدهایی است که برای رسیدن به ارزوهایمان لحظه شماری می کردیم.
حال تک و تنها به تکرار غریبانه ترین جمله ی قرن به او می اندیشم.
آخه نزدیک کنکورمه باید این مدت بیشتر فشار بزارم
واسم دعا کنید قبول شم
تا بعد کنکورم دیگه نمیام اینجا
دوستون دارم تا چند وقت دیگه بای
راستی به این وبلاگ حتما یه سری بزنید آخه تازه شروع کرده خیلی هم قشنگه
http://www.ehsas-e-tanhai.blogfa.com
احساس تنهایی از امیر عزیزم
تاریکی از در و دیوار اتاقم توی کاسه ی اندوهم می چکه
کاسه رو لبریز می کنه و دوباره از ناکجا، این قصه ی بی آغاز و بی پایان شروع می شه!
و شاید از این شایدهای خدا ، توی هرگز تموم نشدن ها تموم بشه.
وجود کاغذ کتمان می شه ! بی ریا سر زبون دلش باز می شه…
احساس می کنم کوچیکم.چرا بزرگ نمی شم ؟ مثل یه دونه ی منتظر زیر خاک..آفتاب کجاس؟
امروز پشت کوه ها خوابش برده و صبح نشده که بتابه یا منو فراموش کرده؟
تنهام.خیلی تنهام
و تنها تر از این تنهایی رو باز هم از خدای تنهام می خوام.
ستاره ها رو دوست دارم.ولی دوستم ندارن. ماه رو هم.دستم بهش نمی رسه! دوستم اگه داشتن ، می اومدن کنارم…مثه همه ی پرنده های قشنگی که دوستم ندارن. فرار می کنن…دلم می لرزه. من که جنایتی توی دستام ندارم! من که خالی تر از نقش سفیدترین دیوارم!
چرا همه فرار می کنن؟ از خودشون هم! حقیقت ها رو می خوام. باد خنکی که از طرف خدا می وزه رو می خوام…اما هیچ کدوم…راه حقیقتا رو کی بسته ؟…فقط می شنوم که : قانع باش!
این قدر نخواه ! قبول می کنم. توانی ندارم که بگم : توی مشت زبونم ، کلمه ی " نه " رو دارم.
سر جام می شینم.
کلماتم می شه بغض توی گلوی کوچیکم. می گن بغض نکن ! مات می شم. منو هل می دن.پرت می شم ، می شکنم. می گن جمع کن خودتو…جمع می شم. با خورده ریزای ریزم ، ریز می شم. بی حرکت، می شم مثل قاب روی دیوار.زل می زنم به پنجره ی روبروم که بسته بوده و هیچ دستی نوازشش نکرده تا لبخند بزنه و باز شه.
خاک می شینه روی چشمام.اما
نه دلم… و نه نگاهام!
عنکبوت می گیره تمام وجودم رو واسه ی خونه ی خودش…مدام از درو دیوار بی چشم و رو می شنوم سرزنش.
به عنکبوته می گن : آدم نیست.پس بزنش.
می شم فراموش شده ی قصه های کوتاه.
حتی یه بارم با صدای بلند نکشیدم آه.
اسمم ولی روی شاخه های جوون بهاری زندست.
نه دستی که خاک ها رو ازم پاک کنه ، نه بادی که تارها رو از روی صورتم پاره !
اسمم با تمام خاک های فراموش شده ی دنیا ، عدد 1 رو ساختن.
دیگه حتی نگاهی به طرفم پرواز نمی کنه که بگه : بغض نکن اشک نریز ، بدمون می آد.
خورد بشو ولی جمع کن خودتو تا ما نشکنیم .بسوز ولی زود خاموش شو و بمیر تا ما نسوزیم ! همه عبور کردن! حتی قاصدک ها هم صدام نکردن. شدم هاله ای خاک خورده ، توی عبور بقیه ، ساکن….
منی که از سکون و انجماد نفرت داشتم ، شدم مظهر اصلی همون…
چه بلایی به سرم اومد که شدم قاب؟
یه صدای آروم ولی محکمی گفت که : بخواب.
تو
و آيا درك مي كني كه لحظه هايم ، چگونه در سكوت و دلتنگي سپري مي شود ؟
حس مي كنم اتاق مي خواهد از درد تنهايي ام ، فرو بريزد ،
و مرا زير اين سكوت اندوهبار دفن كند .
مي داني ، بي تو ديوارهاي اين اتاق و پنجره هاي خاطراتم ، دلگير است ،
مي داني ، وقتي قرار نيست تو بيايي ،
آرزو مي كنم خورشيد هرگز طلوع نكند ،
آرزو مي كنم ديگر پرندگان آوازي نخوانند ،
و آرزو مي كنم تمام شقايق ها پژمرده شوند .
غوطه ور در اين سكوت هولناك با اين افكار درهم و برهم ،
ناگاه ، احساس مي كنم سالها از پي هم گذشته اند ،
و بعد از گذشت اين سالها ، بوي كهنگي تمامي خاطراتم را پر كرده ،
اما هيچ كس ، تنهايي ام را درك نكرده است .
نمي دانم ، نمي دانم چه بگويم و چگونه بگويم ،
آيا من همچنان دلتنگ مي مانم ....
ديگر روياهاي زيبايم را به فراموشي سپرده ام ،
ديگر نگاهم تنها بر خاطرات تلخ خيره مانده ،
و ديگر صدايم تنها با آواي غم جاريست .
ناگاه از هجوم اينهمه افكار پريشان ، بغضم مي شكند ،
آرام آرام اشك از گونه هايم سرازير مي شود ،
و باز هم بيشتر تنهايي ام را حس مي كنم ...
اما نه ،
چشمانم ، در سايه ي اين تنهايي ها ، همچنان در انتظار است ،
و هنوز هم تا پرتو طلوعي ديگر ، منتظر توست تا باز آيي ،
آري ، باز آ ،
باز آ تا درد تنهايی ام را در تو فرياد کنم ،
باز آ و با باز آمدنت ، غوغاي غمبار غروب و تنهايي را از دلم دور كن ،
و آسمان دلم را ، چون گذشته ، آبي كن


